سفارش تبلیغ
صبا
دوباره بهار شو

بیا کمی فکر کنیم

به بهار

تابستان

پاییز

و زمستان

به روزهای از پی هم گذشته

و ساعت های رفته

به ثانیه ها

و لحظه لحظه های زندگی

بیا نگاه کنیم که لحظه های زندگیمان چگونه سپری شد

آیا برای خدا بود؟

بوی معنویت میداد؟

بوی انسانیت میداد؟

روی ابرهای زمانمان چه چیزهایی نگاشته شد

آیا زیبا بود؟

باب میل بود؟

خدایی بود؟

اصلا دوستش داشتی؟

بیا کمی فکر کنیم

به امورات زندگیمان

کارهایمان

خطاهایمان

و مسیر پیش رویمان...

بیا ببینیم تا کجای راه را رفته ایم

چقدر از راه مانده است

اصلا راهی رفته ایم؟!

کمی بسنجیم...

و از نو شروع کنیم

برای خدا...

امروز اول زمستان است

و فرصتی دیگر...

دوباره بهار شو

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/4ac99edfea5d9cf81.jpg

پی نوشت 1:

امام صادق (ع) فرمودند:

تفکر ساعة خیر من عبادة سنة(یک ساعت اندیشه و فکر از یک سال عبادت  برتر است)


+ نوشته شـــده در یکشنبه 92 دی 1 ساعــت ساعت 3:43 عصر تــوسط دوستدار شهید همت | نظر
تسبیحات حضرت زهرا(س)

بعد نماز در حرم،مرد موذن گفت:تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها.

دختر جوانی کنارم نشسته بود،تسبیح به دست گرفت،شروع کرد:...

الله اکبر...الله اکبر...الله اکبر...

الله اکبرهایش رنگ دیگری داشت،با یک حال قشنگی میگفت،انگار تمام احساساتش را روی آن ریخته بود

نمیتوانستم گوش هایم را بیخیال شنیدن ذکرهایش کنم

نگاهم را انداختم روی تسبیح،آرام آرام درون دستانش چرخ میخورد

صدایش زیرگوشم بود، الله اکبر...گویا لرزید...

طاقت نیاوردم نگاهی به صورتش انداختم،چشمانش بسته بود، قطره های اشک روی گونه اش...

و همچنان ذکر میگفت:الحمدلله...الحمدلله ... شمرده ، آرام و با تمام احساساتش مثل لالایی مادر...

برایم عجیب بود تا به حال ندیده بودم کسی انقدر با آرامش و احساس ذکر بگوید

دوباره نگاهی به تسبیح انداحتم صدای سنگ دانه های آبی رنگ تسبیح می آمد

و سوالی که ذهنم را مشغول میکند:چه چیز باعث میشود این دختر اینچنین عاشقانه ذکر بگوید؟

با خود فکر کردم شاید من هم بتوانم ...

تسبیح روی سجاده ام را برداشتم ،چشمانم را بستم،شروع کردم بی صدا ذکر گفتن...

الله اکبر...یک بار دیگر،الله اکبر...اما نشد!!

چه چیز باعث میشود؟

مگر به چه می اندیشد که انقدر زیبا تسبیحات حضرت زهرا را میگوید و من نمی توانم؟؟

فکرم روی نام حضرت زهرا قفل کرد... خدای من...معمایم حل شده بود

بار دیگر چشمانم را بستم، خود را رها کردم..یاد حضرت زهرا....سر سجاده...

بعد نماز ها...تسبیح درون دستانش...دستانی ظریف و زخمی از کار...

صدایی ضعیف و خسته اما عاشقانه برای خدا...الله اکبر...

صدای به هم خوردن دانه های تسبیح...فکر مصیبت هایش...روزهای بی پدری...

خانه نشین شدن همسرش...ولی خدا...تنها شدنش...صدای ضعیف و خسته...الحمدلله...

اشک از چشمانم سرازیر شد،خدای من...

این همه سال و این همه وقت این تسبیحات رو زدم اما هیچ وقت به عمقش فکر نکردم

تسبیحات حضرت زهرا همدم روزهای تنهاییش،همدم لحظه های خداییش...

تسبیحاتی که ی روزی حضرت زهرا با عشق برای خدا میگفت...

و من یک عمر از همشون به راحتی گذشتم...

چشمانم را باز کردم،نگاهم را بالا گرفتم ،به آسمان،تا سیل اشک هایم را مهار کنم اما نمیشد...

آخر یک عمر از بهترین و شیرین ترین لحظه های خدایی بودنم عقب افتاده بودم و  تازه امروز متوجه شدم

دلشکسته بودم ،از خودم بخاطر اینکه از بهترین و مهمترین لحظات زندگیم سرسری رد شدم

دوباره چشمانم را بستم،به یاد روزهای با زهرا(س) شروع کردم ذکر گفتن،سبحان الله...

و در دل خدا را شکر کردم که از غفلت تسبیحات در آمدم،طعم شیرینی داشت،عاشقانه تمام شد.

به سجده رفتم دوباره برای حضرت مادر اشک ریختم،شیرین بود.

از او تشکر کردم که معمای شیرین ترین و زیبا ترین ذکر عالم را برایم حل کرد.

 http://upload.tehran98.com/upme/uploads/8f70901081d0a7201.jpg

پی نوشت:

هر روزمون به یادحضرت مادر...

هر ثانیمون به عشق حضرت مادر...

و هر لحظمون برای حضرت مادر

نویسنده:فاطمه سادات یوسفی


+ نوشته شـــده در سه شنبه 92 آذر 26 ساعــت ساعت 8:1 عصر تــوسط دوستدار شهید همت | نظر
برچسب ها: ائمه اطهار و معصومین
میم مثل مادر شهید گمنام

http://upload7.ir/images/04035685852292484243.jpg

روی این کره ی خاکی

در این بهبوهه ی تبریک روز مادر

مادری تک و تنها

در انتظار اسخوان های فرزند برومندش

گوشه ی اتاق کز کرده

مادری که به گردن همه ی ما حق دارد

حق خون فرزند برومندش را

و ما چه کرده ایم در برابر اشک های چشم این مادر؟؟؟

کاش به رسم قدردانی از این مادر داغدیده...

به وصیت های فرزند گمنامش عمل کنیم.

نویسنده:فاطمه سادات یوسفی


+ نوشته شـــده در پنج شنبه 92 اردیبهشت 12 ساعــت ساعت 1:9 صبح تــوسط دوستدار شهید همت | نظر
عشق و دوستی...

زندگی بر پایه ی عشق و دوستی استوار است

و عشق...

چه واژهی زیباییست

این عشق است که دل های سنگ را هم تنگ میکند

عشق و دوستی صادق است و این صداقت آن است که مارا هم صادق می کند

 عشق ودوستی...

تنهااکسیرهایی اند که در کیمیاگری اثر شیمیایی آنها هیچ فرمولی را با خود سازگار نکرد

چرا؟؟؟

چون کیمیاگران در برابر این اکسیر و اثرات جالبش از حیرت مغز های متفکر خود را از دست دادند و متحیر و بی حرکت ماندند

 عشق آنها را هم عاشق کرد

 اگر ذره ای از اکسیر عشق بر قلب های ناآرام ما بنشیند ناخودآگاه آرامش میکند

قلب را آرام میکند چون سرشار ازآرامش است

مارا صادق میکند چون سرشار از صداقت است

صاف و بی ریا میکند چون خود صاف و بی ریا است...

و چه زیباست لحظه ای که انسان عاشق میشود

مانند گلی میماند که تازه غنچه اش گشوده شده و به سوی نور محبت نظاره گر است

نویسنده:(فاطمه سادات یوسفی)


+ نوشته شـــده در پنج شنبه 91 اردیبهشت 21 ساعــت ساعت 8:5 عصر تــوسط دوستدار شهید همت | نظر
برف پیری

ساعت 3بعد از ظهر است.هنوز برف میبارد.

کنار پنجره نشسته ام سرمای شدیدی از پنجره به درون اتاق هجوم آورده

برف های دانه ریز از پشت پنجره پیداست

چقدر فضای خیابان رازیبا کرده

خیابان مانند مرد میان سالی شده که رو به پیری است

برف پیری آرام آرام محاسن زیبایش را سفید میکند واو لبخند زنان از پشت پنجره به من مینگرد

...و چقدر رنگ سفید او را زیبا تر کرده بود

..و جقدر زیبا و دوست داشتنی است چهره ی یک انسان پیر

دوباره هجوم سرما از پنجره به درون اتاق حواسم را پرت میکند

به فکر فرو رفتم با خود فکر میکنم این سرمای پی در پی که تنم را مور مور میکند به من تذکری میدهد

چه تذکری؟؟؟

تمام حواسم را جمع صدای سرما میکنم که بفهمم از پشت این هوهوی سرد چه پیام و تذکری دارد برای من!!!

به راستی چه پیام وتذکری برای من میتواند داشته باشد؟؟؟!!!

اوه آری درست میگوید...

این سرمای شدید حاصل از آن برف پیری به من می گوید:هوای انسان های پیر راداشته باش

چرا که دیری نپاید که برف پیری بر سر و روی تو هم سرازیر شود

نویسنده:(فاطمه سادات یوسفی)


+ نوشته شـــده در جمعه 90 اسفند 19 ساعــت ساعت 3:29 صبح تــوسط دوستدار شهید همت | نظر
برچسب ها: اجتمایی