سفارش تبلیغ
صبا
گذر عمر

(بسم رب الشهداء و الصدیقین)

دخترک خردسال همسایه میگرید....

و چشمان من به صفحه ی کاغذ خیره میماند، دخترکی 6 ماهه در آغوش مادر ، روی آن نقش میبندد

دخترکی با گریه ی ملوسانه...

دخترکی لوس که با هر گریه اش مادر قربان صدقه اش میرفت و پدر صورتش را میبوسید

از زیر بالکن اتاقم صدای کالسکه کودک می آید

و مادری که قربان صدقه گویان کودک دلبندش را حمل میکند.....

و خیالم میرود به20 سال پیش،در یکی از کوچه های مشهد،جلوی خانه ای با در سفید،

کودکی سوار  بر کالسکه ی قرمز دوست داشتنی اش

به انتظار برادر و خواهر و مادرش،بی صبرانه به آنها مینگرد تا کالسکه به حرکت آید

به مقصد حرم امام رضا(ع)....

از سر خیابان صدای مهد کودکی ها می آید

و من را میبرد به 17 سال پیش مهد کودک کنار پارک دورشهر

با رو پوش آبی آستین توری،روی تاب های فلزی که بلند میخوردیم و میخواندیم :

کودکستان ما، چه خوشگل و چه زیبا،پر از درختان و گل،بنفشه و سنبل....

http://upload7.ir/uploads//21b82c0b96ad4851dea786e23ca4c14bc83fe61b.jpg

از محوطه صدای دخترکان عمو زنجیرباف می آید...

و روحم پر میکشد  به مدرسه ی سهیلی منش،کلاس سوم ابتدایی،زنگ ورزش....

عمو زنجیر باف؟بعله،زنجیر منو بافتی؟،بعله،پشت کوه انداختی؟

بعله،بابا اومده!چی چی آورده؟نخود و کشمش.....

دخترک خوردسال میگرید....

مادری کودکش را روی کالسکه حمل میکند....

مهد کودکی ها شعر میخوانند....

دخترکان عمو زنجیرباف بازی میکنند...

و قطار عمر......

به سرعت نور مرا به جلو میبرد

http://upload7.ir/uploads//b4bf19d0a334216a59ac949416bb9a1f97f6bff3.jpg

اما خیالم،جامانده از قطار....

گاهی میان کوچه پس کوچه های مشهد به دنبال کالسکه ای قرمز رنگ میگردد

http://upload7.ir/uploads//0e5989ecd5d52ecef80396cd8cec4ea3d8a1d723.jpg

و گاهی درون خانه کلنگی مشهد کنار حوض آبی مینشیند و ...

فاطمه کوچولوی 20 سال پیش  را صدا میزند

گاهی در محوطه ی حرم مطهر امام رضا فاطمه کوچولوی گمشده را گریان پیدا میکند

و گاهی به قم مهاجرت میکند

و در حیاط خانه اجاره ای زنبیل آباد ...

فاطمه سادات سه چرخه سوار را دنبال میکند و صدای قهقهه ی کودکانه اش را میشنود

گاهی روی بالکن خانه اجاره ای دورشهر با فاطمه ی کوچک برای جوجه رنگی بی سر گریه میکند

گاهی هم در کوچه پس کوچه های خیابان باجک به دنبال فاطمه سادات کلاس اولی میگردد 

http://upload7.ir/uploads//c48e713a07af0cee7f21fed5b5717f093e54f876.jpg

که با آن تق تقی های کوچکش لی لی کنان از مدرسه ی ولایت فقیه به خانه بر میگردد

و حرف یاد گرفته ی آن روز را باصدای رسا میکشد....

و گاهی هم فاطمه سادات را در میان انبوه دخترکان 9ساله

با چادر سفید جشن عبادت میبیند و در دل برایش صلوات میفرستد...

چندی پیش هم با شنیدن خبر فوت یکی از وبلاگ نویسان

فاطمه سادات را زیر خروار ها خاک تصور میکند و میگرید

حال اینجا نشسته، و ناباورانه به فاطمه ی 22ساله مینگرد

که مشغول نوشتن است و به امتحان فوق لیسانسش فکر میکند......

http://upload7.ir/uploads//082a18d2882b221356556545704d653e59545d02.jpg

قطار عمر به سرعت میرود....

خیال جامانده به من  فکر میکند

و من در فکر پروازم....

پرواز تا بالاترین مقام بهشتی....

آغوش امن خدا....

http://upload7.ir/uploads//b5343a2e839213f5301db73ef7a17e78838fd266.jpg

پی نوشت 1 :

چه زود گذشت 21 سال عمر گرانمایه ی من...

و چه مظلومانه رفت از کنار من...

طلوع 22 سالگیست!

به دهانم چرخ نمیخورد 22 سال سن!

(به امید کمال انسانیت)

ی نوشت:

ای خدای بزرگ من ،یاریم کن تمام لحظه لحظه ی زندگی ام ...

سرشار از عشق به خودت...

به یاد خودت ...

و برای خودت باشد

ای خالق مهربان من ،بر معرفت و معنویت من بیفزای

یاریم کن همیشه ی همیشه آن گونه باشم که تو میپسندی

(آمین)

 


+ نوشته شـــده در یکشنبه 93 بهمن 26 ساعــت ساعت 5:56 عصر تــوسط دوستدار شهید همت | نظر