سفارش تبلیغ
صبا
قصه ی فرشته

چشماشو بسته بود و به روز های قبل فکر میکرد

به سالهایی که اسمشونو گذاشته بود دوران جاهلیت عمرش

به روزهایی که افکارش غرق در دنیا بود

و آرامش را فقط در تغییرات دکوراسیون اتاق و مدل های مختلف لباس میدید

ساعت هایی که اختصاص پیدا میکرد به آرایش صورت و...

تعریف و تمجید های دوستان که وای تو چقدر خوشگلی

به شبهایی که غرق در مهمانی های خودمانی بود

و چشم هم چشمی در زیبایی!

فکر میکرد زندگی یعنی همین

و روزی که...

 ساعتی که...

 دقیقه ای که...

ثانیه ای که...

لحظه ای که....

یک اشاره تمام افکارش را در هم شکست!

دوست داشت تمام لحظه های طلایی کشف بزرگ عمرش را روی کاغذ بیاورد...

قلم را برداشت و نوشت...

ریملمو برداشتمو کشیدم به مژه های بلندم.دیگه آرایشم تموم شده بود.گذاشتمش سر جاش.

توی آینه قدی نگاهی به خودم انداختم. از تیپ جدیدم خیلی خوشم میومد

آرایش،ست لباس،ساعت ها دید زدن توی آینه...کار هر روزم بودم.

همیشه قبل از بیرون رفتن اینها تکرار میشد

خونه تا دانشگاه

خونه تا خونه ی دوست

خونه تا بازار

خونه تا سر خیابون

خونه تا باشگاه...

و با خودم فکر میکردم زندگی رو من دارم میکنم

هر بار هم تیپ جدید،هر بار هم آرایش جدید،هر بارهم مدل موی جدید

گاهی هم مدل های جدید کم میاوردم و گاهی خسته میشدم

اما با این شعار خستگیم فراموش میشد

(باید زیباترین باشم،بایدخوشتیپ ترین باشم)

شعار همه ی دوستام بود.

روزها و ساعت های عمر من و دوستام به مهمونی و خوشگذرانی

و شوی لباس و مدل های مختلف مو و خط چشم و...میگذشت

وقتی دختر چادری میدیدم به خیال اینکه با چادر اذیت و افسرده میشه

و نمیتونه تیپ بزنه گاهی دلم براش میسوخت،گاهی دلم

میخواست برم و ازش بپرسم چرا روتو گرفتی؟حیف این همه زیبایی نیست؟!

تا اینکه ی روز صبح...

تیپ آبی نفتی زده بودم،اونقدر غرق لباسام شده بودم که بابام منو جاگذاشت

با عجله رفتم سر خیابون، تاکسی نگه داشت

در عقب رو باز کردم.ی خانم چادری با دختر بچه ی سه ساله اش نشسته بود.

نشستم کنارشون.تاکسی حرکت کرد.

دختربچه حدودا سه ساله چادر قجری به سر داشت و روسری آبی رنگشو لبنانی بسته بود.

http://upload7.ir/imgs/2014-12/25456396366104623004.jpg

نمیدونم چرا احساس کردم خیلی بانمک و خواستنی شده،مثل فرشته ها.

چند لحظه بعد دختر بچه به مامانش گفت:مامان گرممه.

مامانش گفت:روسریتو دربیار.

دختربچه گفت:نه گلوم پیدا میشه!!

ناخودآگاه دستم رفت روی گلوم،نصف بیشترش پیدا بود.

توی دلم ی کوچولو خجالت کشیدم.

مامانش گفت:خب چادرتو دربیار.

با اون صدای بچگونش دوباره جواب داد:نه خدا ناراحت میشه!

تعجب کردم،خدا برا چی ناراحت بشه؟مگه خدا ناراحت میشه؟یعنی الان از من ناراحته؟

همون لحظه چشمم افتاد به راننده که از توی آینه داشت با نگاهش قورتم میداد

چشم غره ای بهش رفتمو پیاده شدم.

توی دلم گفتم بیخیال کلاس،نیاز داشتم کمی قدم بزنم

فکرم مشغول بود،مشغول خدا،ناراحتیش،دلخوریش.

یادمه اون روز توی دلم کمی با خدا حرف زدم گفتم:خدایا تو ناراحت میشی؟از چی؟واقعااز چی؟

از اینکه میخوام خوشگل و خوشتیپ باشم؟دوست دارم خوشتیپ باشم اما دوست ندارم تو ناراحت باشی.

من باید چیکار کنم که توازم راضی باشی؟

از اون قضیه ی هفته میگذشت ولی هنوز لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه ذهنم درگیر دختربچه ای بود که...

گفت:خدا ناراحت میشه و خدایی که شاید از من ناراحت بود.

راه حلی هم نداشتم.باشگاه ثبت نام کردم تا آروم بشم.

دومین جلسه ی باشگاه وقتی درحال نرمش بودیم یک دختر زیبا و خوش لباس به جمع ما اضافه شد

که همیشه کمی دیرتر از من میومد و زودتر از کلاس میرفت

ی روز 10دقیقه دیرتر رسیدم باشگاه.رفتم توی رختکن که لباس عوض کنم

دیدم اون دختر مشغول شانه زدن موهای بلند و پرپشتشه

درحالی که توی دلم حسرت اون موها

رو میخوردم سلام کردم،بالبخند و خوشرویی جواب سلاممو داد

گفتم:چه خوش تیپی.بازم لبخند زد و گفت:لطف داری عزیزم.

شونه موهاش که تموم شد صبر کرد باهم رفتیم اتاق نرمش،واین شد راه صمیمیت ما.

از اون لحظه من و ریحانه هر روز توی باشگاه باهم بودیم.اما فقط توی باشگاه

ی روز که ریحانه مثل هر روزچند دقیقه زودتر میرفت به ذهنم رسید پشت سرش برم

از توی کمدم گوشیمو بگیرمو شمارشو توش ثبت کنم.

دوسه دیقه بعدش رفتم توی رختکن

دیدم ی گوشه سجاده پهن کرده داره نماز میخونه.

یاد همه اون روزایی افتادم که زودتر از اتاق نرمش خارج میشد

به خیالم که رفته نگو وقت اذانه و نماز اول وقتشو میخونه

من تا اون موقع رفیق نماز اول وقتی نداشتم،اون لحظه ریحانه رو با همه ی دوستام مقایسه کردم

احساس کردم خیلی دوسش دارم،احساس کردم دلم میخواد مثل اون باشم و نمازمو اول وقت بخونم.

اون روز شمارشو گرفتمو بعد رفتیم سمت کمدامون،مشغول پوشیدن لباسام شدم ریحانه هم مشغول بود.

گاهی بر میگشتم به ریحانه نگاه میکردمو توی دلم ترکیب رنگ لباس های بیرونیشو تحسین میکردم،

مانتومو پوشیدم و تو اینه جیبیم مشغول آرایش شدم

بعد از ی ربع برگشتم سمت ریحانه تا بگم آمادم باهم بری....

دیدم ریحانه خیلی ماهرانه موهای خوش حالتشو زیر روسری کرم رنگش پنهان کرد

و روسری رو به صورت لبنانی بست.

http://upload7.ir/imgs/2014-12/40133191830382255843.jpg

از تعجب چشام گردشده بود.فکر میکردم ریحانه با اون همه خوش پوشی و خوشتیپی یکیه مثل من...

نگاه به سراپاش کردم ...

احساس کردم هنوز هم خوش تیپه شاید از من هم بیشتر.

ریحانه حواسش به من نبود ،هیچ کس حواسش نبود .

برگشتم سمت کمد از توی آینه جیبیم خودمو باریحانه مقایسه کردم.

نمیدونم شاید احساس من بود ولی ریحانه با اون روسری فراتر از زیبایی شده بود.

تو همین فکرا بودم که ی هو دیدم ریحانه ...

نه واقعا اون لحظه...

باورم نمیشد

برگشتم سمت ریحانه با دهن باز داشتم نگاش میکردم...

ریحانه ،ی دختر چادری بود.

همون لحظه ریحانه هم به من نگاه کرد...

توقع داشتم ریحانه هم از وضع ظاهریم تعجب کنه ولی مثل همیشه لبخند به لب داشت.

گفت بریم...

با ریحانه که هم قدم شدم حال خاصی داشتم،غیر قابل وصف...

احساس کردم به دوستی مثل ریحانه احتیاج دارم.

از اون روز بازهم صمیمیتمون بیشتر شد مثل علاقه ی من به ریحانه.

باهم میرفتیم سینما ،باشگاه ،خرید و...به دانشگاه هم سرمیزدیم  پیاده روی میکردیم...

توی خیابونا که با هم قدم میزدیم مردا از کنار ریحانه با احترام رد میشدن ولی منو ...

نمیدونم چرا دیگه از نگاه هایشان لذت نمیبردم،حتی گاهی احساس میکردم اذیتم)

ریحانه هیچوقت وضعمو به روم نمیاورد ولی گاهی برام از زیبایی حجاب میگفت.

و آخرین ضربه ای که بت های افکار دوران جاهلیتمو خورد کرد کادویی بودکه روز تولدم ریحانه به من داد.

اون روز با هزار ذوق و شوق خودمو رسوندم خونه.کادوی ریحانه رو باز کردم

اون لحظه از چیزی که دیدم نمیدونم خوشحال شدم یا نه ،بیشتر متعجب شدم...

ی کارت پستال

ی نامه

ی طلق

ی روسریخوشرنگ حریر

ی گیره روسری

و یک چادر مشکی دوخته شده...

ریحانه ی من برام وسایل حجاب خریده بود.

نامه رو باز کردم نوشته بود...

بسم الله الرحمن الرحیم

لیلای زیبای من سلام

تولدت مبارک:)

همه ی بازار رو زیر پا گذاشتم،کفش، کیف ،شال، مانتو، دکور...

به رنگ های مختلف

ولی دوست داشتم برای تو عزیزترینم یک چیز خاص بگیرم

چیزی که تو ارزششو داری

برایت خوشبختی ات و لبخند خدا رو آرزو میکنم

زیرشم این آیه رو نوشته بود(احزاب59)

دوباره نگاهی به کادو ی ریحانه انداختم .تصمیم گرفتم برای ی بار هم که شده این تیپ رو همون لحظه امتحان کنم

هیچ وقت یادم نمیره اون لحظه ای رو که برای اولین بار چادر رو امتحانی گذاشتم روی سرم.

داشتم توی آینه به چادر روی سرم نگاه میکردم که متوجه ی بابام شدم

با گریه نگام میکرد

بهم گفت:لیلاجان بابا ، مثل فرشته ها شدی!!!...

به یاد شادی اون لحظه ی پدرش چشماش پر از اشک شد

دست از قلم کشید و آهی از سر آسودگی.

نگاهشو دوخت به آرامه ی جانش که تا زده و تمیز از سر آویز اتاق به او امید میداد

و دردل شعری را که همیشه با ریحانه از زبان چادر هایشان میخواندند زمزمه میکرد...

چتری هستم برای نجاتت

و پروازت...

من تو را به اوج میبرم...

به بهشت...

در آغوش او که رنگش را گرفته ای...

فرشته شو با وجود من...

من تو را پرواز میدهم

http://upload7.ir/imgs/2014-12/96600945709935512853.jpg

پی نوشت:این داستان واقعی نیست!

اما میتواند به واقعیت بپیوندد...

کافیست به باور ارزش زن در حجاب برسیم

نویسنده:فاطمه سادات یوسفی


+ نوشته شـــده در جمعه 93 آذر 21 ساعــت ساعت 3:24 عصر تــوسط دوستدار شهید همت | نظر