زندگی بر پایه ی عشق و دوستی استوار است
و عشق...
چه واژهی زیباییست
این عشق است که دل های سنگ را هم تنگ میکند
عشق و دوستی صادق است و این صداقت آن است که مارا هم صادق می کند
عشق ودوستی...
تنهااکسیرهایی اند که در کیمیاگری اثر شیمیایی آنها هیچ فرمولی را با خود سازگار نکرد
چرا؟؟؟
چون کیمیاگران در برابر این اکسیر و اثرات جالبش از حیرت مغز های متفکر خود را از دست دادند و متحیر و بی حرکت ماندند
عشق آنها را هم عاشق کرد
اگر ذره ای از اکسیر عشق بر قلب های ناآرام ما بنشیند ناخودآگاه آرامش میکند
قلب را آرام میکند چون سرشار ازآرامش است
مارا صادق میکند چون سرشار از صداقت است
صاف و بی ریا میکند چون خود صاف و بی ریا است...
و چه زیباست لحظه ای که انسان عاشق میشود
مانند گلی میماند که تازه قنچه اش گشوده شده و به سوی نور محبت نظاره گر است
نویسنده:بنفشه(فاطمه)
تو برای من فراموش شده ای!
پس تقلا نکن!
دیروز بدون اجازه در خیالم رژه میرفتی
چرا؟؟؟
تا پارسال که به تو فکر میکردم به چه رسیدم که حالا برسم؟؟؟
تو فراموش شده ای!این را فراموش نکن
دور شو از خیال من
برو به سرزمین های دور
سرزمین های خیلی خیلی دور
دلم میخواد تو و هر چی مربوط به توست را فراموش کنم
حتی در ضمیر ناخود آگاه من هم نباشی
حتی در حافظه ام"اون ته تهاش هم نباشی
می فهمی؟؟؟
دیگه دوست ندارم به تو فکر کنم
فکر کردن به تو فکر کردن به هیچ است یعنی پوچی
و من از افکار پوچ بی زارم
پس خداحافظ که دیگه بی اجازه به خیالم نیایی!!!
نویسنده:بنفشه(فاطمه)
سلام بهار من
آمدنت را تبریک میگویم
خوش آمدی
ماه ها در انتظارت بودم.آخر میدانی؟تو را از همه ی فصل ها بیشتر دوست دارم
هر چند همه ی فصل ها برای خود زیبایی خاصی دارند.اما برای من تو از همه ی فصل هازیباتر و خاص تری
خوشحالم که دوباره آمدی و انتظار ما را برای آمدنت پایان دادی
بهار من تو را دوست دارم چون فصل نو بودنی.فصل شکوفه باران و لبخند گل ها و درختانی
تو را دوست دارم چون با آمدنت همه از خواب بر می خیزند...حیوانات و گیاهان از خواب طولانی زمستانی
و انسان ها با دیدن آمدنت از خواب طولانی غفلت
ببین که با آمدنت چه اتفاق های زیبایی می افتد
همه ی این اتفاق ها نوید نو بودن را میدهند و این زیبایی خاصی دارد
می دانی بهار تو صاحب فصلی هستی که در آن نو شکوفه بنفشه های رو به آسمان (شکوفه های دوست داشتنی من)
در آغوش سجاده ی سبز خود مینشینند و دست های سبز رنگ خود را به آسمان دراز میکنند و با خدا راز ونیاز میکنند
میدانی بهار بنفشه هایت را دوست دارم ...آنها مرا یاد زیباترین مناجات الهی (نماز به درگاه الهی)می اندازند
چقدر زیبایند که زیباییشان بخشی از زیبایی تو را میسازند
در فصل تو همه جای ایران زیبا ودیدنی میشوند
به خصوص شمال ایران که حال شاهد این زیبایی فراتر از وصف هستم
این جا همه چیز زیباییش دو چندان شده
دریا که هنوز کمی از سرمای پاییز را با خود به همراه دارد و باهوای بهاری ترکیب شده...
هوای دل انگیزی ست
دیروز شاهد باران بهاری بودم.نم نم باران همه جا را از عطر خاک باران خورده پر کرده...
عطر شهوت انگیزی است
میبینی بهار که با آمدنت چه شگفتی هایی میبینم؟
باز هم میگویم...
آمدنت مبارک
نویسنده:بنفشه(فاطمه)
در چشمانش حقیقت جاری بود
خیره به چشمانش شدم.رویش را برگرداند و سرش را پایین انداخت
گویا میخواست به راز درون چشمانش پی نبرم
آیا تو حقیقت را میگویی یا چشمانت؟؟؟
سرش را بلند کرد و به چشمانم خیره شد
چشمانم چه میگویند؟؟؟آیا طاقت شنیدنش را داری؟؟؟
دلم به شوره افتاد
مگر راستش چیست؟دردناک است؟آخر حس میکنم چشمانت حقیقت دردناکی را میخواهد بگوید
از چشمانش اشک جاری شد
دستپاچه شدم.خدایا مگر چه شده که او گریه میکند؟من که چیزی به او نگفتم
فقط یاد قرار ازدواج دوست مشترکمان افتادم و تبریک گفتم.نکنه عروسی به هم خورده!
بی اختیار فریاد زدم:عروسی به هم خورده آره؟
محکم شانه هایش را تکان میدادم
راستشو بگو عروسی به هم خورد؟؟لعنتی حرف بزن عروسی به هم خورده؟
سرشو انداخت پایین و آرام گفت:به هم نخورد
کمی آرام شدم.با تعجب گفتم:پس چراگریه میکنی؟؟؟
منتظر جواب نگاش میکردم
گریه ام از اینه که تو جشن عروسیش نیستیم
با تعجب:
چی؟نیستیم؟مارو که دعوت کرده.چرانیستیم؟
اینا نمیبی نی آماده شدم اینم کارتش میخوام برم عروسیش دیگه!!!
به ناله افتاد
هنوز با تعجب داشتم نگاهش میکردم که گفت:
آخه عروسیش تو بهشت برگزار میشه!!!!!!!!!!
ناباورانه نگاهش میکردم و اشک میریختم
دروغ نگو!تو داری دروغ میگی.اون قرار بود امروز عروسی کنه.تو میخواهی منو آزار بدی
با مشت به شدت به شانه هاش میکوبیدم و زار میزدم
تو داری دروغ میگی(باورم نمیشد)
بازوهامو محکم گرفت و گفت:
خبر شهادتشو امروز دادن.آرزو داشت عروسیش با شکوه اما بدون گناه باشه به آرزوش رسید
شروع کرد به اشک ریختن
دیوانه وار زار میزدم و اشک میریختم
باورم نمیشد اون که تازه داشت به عشقش میرسید حالا دیگه تو بین مانباشه
یاد حرفاش و شوخی هاش افتادم.داشتم دیوونه میشدم
چقدر از متانت و سنگینی عشقش تعریف میکرد ولی همیشه از یه چیز میترسید:
این که تو عروسیش گناه باشه و شرمنده ی حضرت زهرا باشه
چقدر آرزو داشت حضرت زهرا تو عروسیش باشه
به راستی که به آرزوش رسید
نویسنده:بنفشه(فاطمه)
ساعت 3بعد از ظهر است.هنوز برف میبارد.
کنار پنجره نشسته ام سرمای شدیدی از پنجره به درون اتاق هجوم آورده
برف های دانه ریز از پشت پنجره پیداست
چقدر فضای خیابان رازیبا کرده
خیابان مانند مرد میان سالی شده که رو به پیری است
برف پیری آرام آرام محاسن زیبایش را سفید میکند واو لبخند زنان از پشت پنجره به من مینگرد
...و چقدر رنگ سفید او را زیبا تر کرده بود
..و جقدر زیبا و دوست داشتنی است چهره ی یک انسان پیر
دوباره هجوم سرما از پنجره به درون اتاق حواسم را پرت میکند
به فکر فرو رفتم با خود فکر میکنم این سرمای پی در پی که تنم را مور مور میکند به من تذکری میدهد
چه تذکری؟؟؟
تمام حواسم را جمع صدای سرما میکنم که بفهمم از پشت این هوهوی سرد چه پیام و تذکری دارد برای من!!!
به راستی چه پیام وتذکری برای من میتواند داشته باشد؟؟؟!!!
اوه آری درست میگوید...
این سرمای شدید حاصل از آن برف پیری به من می گوید:هوای انسان های پیر راداشته باش
چرا که دیری نپاید که برف پیری بر سر و روی تو هم سرازیر شود
نویسنده:بنفشه(فاطمه)