با فعال سازي تلفن همراه، مي توانيد بدون اتصال به اينترنت و از طريق پيامک اقدام به ارسال پيام عمومي و نظر در پارسي يار نماييد.
براي ارسال پيام به پارسي يار، کافيست + در ابتداي پيامک بگذاريد و متن مورد نظر خود را وارد نماييد و به شماره 3000226060 ارسال نماييد.
براي ارسال نظر برای آخرين پيامي که با پيامک به پارسي يار فرستاه ايد، کافيست ++ در ابتداي پيامک بگذاريد و متن مورد نظر خود را وارد نماييد و به شماره 3000226060 ارسال نماييد.
در ازاي ارسال هر پيامک براي پارسي يار مبلغ 130 ريال از اعتبار کاربري شما کسر خواهد شد.
براي بارگذاري فايلهاي رسانه اي اينجا را کليک کنيد.
در بخش آدرس رسانه، کليه آدرسهاي تصويري، آدرسهاي صوتي با فرمت mp3، wav، wma، mid و آدرسهاي فيلم با فرمت mp4، wmv، 3gp، 3gpp، avi، mov، flv و آدرسهاي فلش با پسوند swf پشتيباني مي شود.
همچنين کليپهاي مربوط به سايت آپارات، با لينک مستقيم آن کليپ پشتيباني مي شود.
توجه : برچسب هاي زير در متن ارسالي شما قابل استفاده است. در حين ارسال پيام براي
هر کاربر، داده مربوط به آن کاربر جايگزين اين بر چسب ها مي شود.
*pb:BlogNic* : عنوان کاربر در پارسي يار
*pb:BlogAuthor* : نام و نام خانوادگي مدير وبلاگ
*pb:BlogTitle* : عنوان وبلاگ
*pb:BlogUrl* : آدرس کامل وبلاگ
گزينه ها:
هر گزينه بايد در يک سطر مستقل قرار گيرد. گزينه ها با کليد Enter جدا شوند.
براي هر پيام حداقل دو و حداکثر ده گزينه قابل تعيين است.
+از او پرسيد:رفيق تو چرا انقدر( و جعلنا... )ميخوني؟الان كه امن و امانه دشمني نيست آخه
ابراهيم نگاه معنا داري به او انداخت و گفت:دشمني بالاتر از شيطان هم وجود دارد؟؟؟!!!
آري...ابراهيم
شهيد ابراهيم هادي...
پرستوي گمنام كميل...
آنقدر دلداده ي خدا بود كه حاظر نبود حتي يك لحظه در ديد شيطان قرار گيرد
+گفت سرخي خون ام را به سياهي چادرت امانت داده ام …
و چه خوب امانت داراني هستند محجبه هاي اين ديار …
چه موهبتي در ازاي اين حجاب دريافت خواهيد کرد از باري تعالي،
نمي دانم. اما هر چه هست، همين که ارثيه ي مادر اکنون در دست شماست، خودش بزرگترين موهبت که نه! بالاترين نعمت است.
موقع عمليات، ما بايد از هم جدا ميشديم. والفجر 8 با رمز مقدس يا فاطمه الزهرا (س) آغاز شد. چند روز از عمليات گذشت. در اين مدت از فرزندان گمنام اين آب و خاک حماسههايي را ديدم که در هيچ شاهنامهاي نخوانده بودم.
وقتي به مقر برگشتم، رفتم سراغ بچههاي امدادگر. دلم براي محمد شور ميزد. پرسيدم: «آيا کسي نوجواني به نام محمد مصطفيپور را ديده يا نه؟» براي توضيح بيشتر گفتم: «روي سينهاش هم يک بيت شعر نوشته - ...سادات خانم...
تا اين را گفتم، يکي جواب داد: «آهان ديدمش برادر! او شهيد شده...» منتظر جوابي غير از اين نبودم. گفتم: «الحمدالله... محمد هم رفت.»
دوباره پرسيدم: «شهادت او چه طور بود؟»
امدادگر گفت: «تير خورد روي همان بيتي که روي سينهاش نوشته بود.» - ...سادات خانم...