سفارش تبلیغ
صبا
بی تاب نگاه تو...

بی تابم...

بی قرارم...

دلم میخواهد فریاد بزنم

دست خودم نیست

از بی قراری قلبم است

انگار میخواهد کنده شود

دردش را میدانم...

از دلتنگی ست...

دلتنگی هایم تو را صدا میزنند

دستانم دستان کوچکت را میطلبد

رویم نگاه تو را میخواهد

و چشمانم...

گاه چشمانم را میبندم...

روحم را به سوی خرابه ی شام میفرستم

آنجا که آرمیده ای

دلم میگیرد از این همه بی وفایی...

میگریم...

آنقدر میگریم ،کور شوم...

تا نبینم که در خرابه آرمیده ای

آخر سه ساله ی امام حسین(ع) و خرابه؟؟!!

چگونه میتوانم بی تاب نباشم در حالی که...

آه عمه جان دلم غصه ها دارد

گریه امانم را بریده است...

کاش آن روزها با تو بودم...

کاش میتوانستم در کنارت باشم...

در کربلا...

شب شام غریبان...

بمیرم برایت...

بمیرم که بر پاهای کوچکت خار نشسته

بمیرم از تازیانه هایی که...

عمه،عمه،عمه...

کاش  آنجا  بودم تا سپر بلایت شوم...

یا لااقل پا به پایت اشک بریزم

به قربان چشمان زیبایت شوم چگونه توانستند نیلگونش کنند...

بمیرم که سر پدر را برایت فرستادند...

بمیرم از درد ل هایت با پدر

بمیرم که جان دادی کنار سر...

http://upload.tehran98.com/upme/uploads/58379f87b374b2e51.jpg

آه عمه...

دیگر تاب ندارم...

قلبم میخواهد بایستد از تپش بسیار ...

تو را صدا میزند

فقط تو را...

نگاهم کن تا آرام شوم

نگاهم کن...

نویسنده:فاطمه سادات یوسفی

 


+ نوشته شـــده در پنج شنبه 92 آذر 14 ساعــت ساعت 1:12 عصر تــوسط دوستدار شهید همت | نظر